یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً

خرید بک لینک

مگه نمیبینی خدا همه جای قران نوشته لایات لاولالباب؟خوب یاد بگیر.الماس رو نگاه کن.پدرش در میاد تا الماس میشه.یاد بگیر.

تو هم پدرت باید دربیاد.تو هم باید له بشی زیر فشار تا مثل الماس بشی.



+حسام سال بالایی خوابگاه نشینی که خرابی حال ادمو از تو چشاش میکشه بیرون!

یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً...

ما را در سایت یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 135 تاريخ: دوشنبه 20 دی 1395 ساعت: 22:55

با اذان صبح بیدار میشویم.همه مان با چشم های خواب الود به یکدیگر نگاه میکنیم و میخندیم.فقط قرار بود بیست دقیقه استراحت کنیم!چیزی حدود 500 موکب مانده که امروز باید طی کنیم تا به موکب بچه ها برسیم.نماز را که خواندیم راه افتادیم در مسیریک دفترچه بود که توی خانه ی اقا سجاد شروع کردم به پر کردنش.همه ی ادم هایی که میشناختم اسمشان توی این دفترچه بود.استاد ها همکلاسی ها دانشگاه و مدرسه.وبلاگی ها و حتی آن اقایی که توی ترمینال جنوب وقتی کوله ام را دید گفت برای پسر مریضم دعا کن!دفترچه را باز کردم و یکی یکی اسم ها را میخواندم و برای هرکدامشان چند قدمی برمیداشتم.بعضی ها بیشتر و بعضی ها کمتر.سید و مصطفی درحال مداحی خواندنند.رضا و اقا سجاد هم مشغول صحبتند و من هم همینطور توی جاده انداخته ام و دارم میروم.یک چیزی توی این سفر دیدم که تصمیم گرفتم هیچوقت فراموش نکنم!راستش خیلی دلم سر این قضیه شکست!خیلیییفکر کنم دیگر صبرشان تمام شده.دفعه ی بعدی که بخواهم برای دستشویی بایستم قطعا تیر خلاصی را بهم میزنند!توی مسیر تا میخواهم اب بخورم چهار نفری چشم غره میروند.توی مسیر به یک موکبی میرسیم که ظاهرا یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً...

ما را در سایت یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: دوشنبه 20 دی 1395 ساعت: 22:55

سوم راهنمایی که وارد مدرسه جدید شدم با او اشنا شدم.یک درسخوان به تمام معنا بود.خیلی زود با هم دوست شدیم همینطور این دوستی ادامه پیدا کرد تا سال اول دبیرستان که قرار شده بود پدرش انتقالی بگیرد برای یک شهر دیگردوستان نزدیکش تقریبا من و 6 نفر دیگر بودند.یک شب کافی شاپ دعوتمان کرد و به قول معروف مهمانی خداحافظی بگیرد.شماره تک تکمان را گرفت و رفت.و من هیچ شماره ای از او نداشتم.همینطور هر روز منتظر زنگ زدنش بودم.از شما چه پنهان یک هفته قبل از تولدم تا یک هفته بعد از تولدم موبایلم را از خودم جدا نمیکردم که مبادا ارش زنگ بزند و من گوشی را جواب ندهم.اما ارش روز تولدم زنگ نزد.همانطور که روز های بعد از آن هم. و من همینطور از باقی همکلاسی ها میشنیدم که تعریف میکردند که آرش زنگ زده بود و کلی حرف زده بودند و ...کلی سعی کردم شماره اش را گیربیاورم.با خودم میگفتم لابد شماره ام را ندارد ولی هرچه کردم نشد که نشد.یادم هست که آن روزها بدجوری دلم شکستگذشت و گذشت بعد از 4 سال! دیشب که گوشی ام زنگ خورد و شماره ناشناس را دیدم دودل بودم بین جواب دادن و ندادن.منتها همیشه از چیز های غیر منتظره استقبال میکنم. یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً...

ما را در سایت یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً دنبال می‌کنید

برچسب: آرش صادقی,آرش,آرش نراقی, نویسنده: بازدید: 23 تاريخ: دوشنبه 20 دی 1395 ساعت: 22:55

زندگی دقیقا تبدیل شده به یک معادله یک عاالمه متغیره که هر لحضه یکی از متغیر هایش دارم ماکسیمم یا مینیمم میشود.
متغیر هایی ک ربطی به هم ندارند ولی با یک بالا و پایین شدنشان ادم را از قله ی نمودارش به کف نمودار میکوبد.
حالا مثلا فرض کنید که یک نفر با همه ی معادلات و متغیرهایش بخواهد بشود یکی از متغیر های یک نفر دیگر.
فاجعه انجایی اتفاق می افتد و ضابطه ی زندگی ادمی باید متناسب با چهار هم اتاقی دیگر تغییر کند!
یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً...

ما را در سایت یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً دنبال می‌کنید

برچسب: ریاضیات اجتماعی,ریاضیات پایه علوم اجتماعی,ریاضیات و علوم اجتماعی, نویسنده: بازدید: 123 تاريخ: دوشنبه 20 دی 1395 ساعت: 22:55

تصمیم گرفته بودم ک دیگه ننویسم.لااقل برای یک مدت طولانی.به خودم که امدم دیدم روایتی رو شروع کرده ام ک سزاوار نیست نصف و نیمه رهایش کنم. پس لااقل تا پایان داستان اربعین چراغ اینجا روشن خواهد ماند.



یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً...

ما را در سایت یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 38 تاريخ: دوشنبه 20 دی 1395 ساعت: 22:55

روز ها از دستم در رفته! شب ب محض اینکه سرم ب بالشت رسید خوابم برد. در همان چادر خدام. پتو ب فراوانی یافت میشد. یک لحضه حالم بهم خورد. گفتم نکند اینجا هم از ان موکب هایی است ک برا خدامش کلی پتو و جای گرم و نرم اماده کرده؟ ولی روز های بعدش ب عینه ثابت شد ک اینطور نیستصبح را با داد و غال اقا سجاد بیدار میشوم. میگوید ک دونفر سریع نمازشان را بخوانند و بیایند شلغم پخش کننددرجا بلند میشوم و وضو و ویبره و نماز! یخ یخ است هوا! یخ یخ! شلغم هارا با اقا سجاد پخش میکنیم. چیزی ک توی مسیر توی ذوق میزند انجاست ک هموطنان زایر تا میفهمند ایرانی هستیم از مواد غذایی استفاده میکنند یعنی تمام مراقبتشان برای این است ک مبادا از خوراکی های. مردم عزیز عراق ک به زعم خودشان بهداشتی نیست استفاده کنند. البته بیچاره ها نمیدانند توی اشپزخانه چه خبر است! :joy::joy:افتاب هنوز در نیامده. برای موکب از ایران شیر پاکتی میهن اورده اند! هر صبح اینجا موکب شیرکاکایو داغ میدهند بچه ها! قابلمه را پر از شیر میکنیم تا جوش بیاید.اقا حسین ترکیب جادویی اخر را اضافه میکند. کتری بدست میدویم لای جمعیت. یکی ویفر میدهد. یکی لیوان و من ه یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً...

ما را در سایت یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 68 تاريخ: دوشنبه 20 دی 1395 ساعت: 22:55

باید ب این سوال نگاه کرد و برای بشریت زار زار گریست.برای یک دانشجوی ترم یکی خود را بر لبه پرتگاه فیزیک میبیند دعا کنید لطفا




یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً...

ما را در سایت یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 29 تاريخ: دوشنبه 20 دی 1395 ساعت: 22:55

زیاد پیش امده بود ک لباس کثیف هارا جمع میکردند و اخر هفته میبردند خانه تا مامان جون برایشان بشورد. اما این دفعه راستش قلبم تیر کشید وقتی دیدم ظرفهای کثیفش را میگذارد توی یک پلاستیک و توی ساکش جا میدهد.
گفت مادرم قرار است بشوردشان!
یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً...

ما را در سایت یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 77 تاريخ: دوشنبه 20 دی 1395 ساعت: 22:55

صفحه بندی